تبليغاتX
آغاز
برگی از تاریخ ایران(4) - بابک خرمدین 2

در مطلب قبلی راجع به زمان و مکان تولد و سرزمین تحت نفوذ و دین بابک توضیحاتی دادم . در این قسمت ، بیشتر از خود بابک خواهم گفت .

بابک را بحق باید بزرگترین قهرمان و پهلوانی ترین چهره تاریخ مبارزه های آزادی خواهی ایرانیان در برابر سلطه ویرانگر اعراب دانست و این تنها بدان دلیل نیست که بابک طولانی ترین و کوبنده ترین مبارزه ها را بر ضد اعراب پیش برد ؛ بلکه بیشتر به دلیل اصالت نهضت او و ریشه های عمیقی است که این نهضت در جامعه آن روز ایران داشت . بابک از میان مردم ساده و زحمتکش کشورش برخاسته بود . روحی سرشار از عشق وطن داشت و اگر به پا خواسته بود ، فقط بخاطر آزادی میهنش بود . مبارزه او از هرگونه شائبه جاه طلبی بدور بود . بابک حتی در لحظه ایکه با سپهسالار و همسرش در محاصره سه هزار سپاهی وحشی عرب افتاده و افشین با سی هزار قشون در کمین اوست ، زینهار نامه زرین خلیفه را با تحقیر پس میفرستد و افشین خود فروخته را به باد سرزنش و شماتت میگیرد . موقعی که بر نطع خونین جلاد معتصم زانو زده ، زبان از نکوهش دشمنان وطنش باز نمی دارد و حتی کلمه ای که حاکی از پشیمانی او از راهی که رفته بر لب نمی راند و این نشان دهنده ایمان راسخ او به آرمانهایش میباشد .

 

اگرچه برخی مورخان ، دلیل پیروزیهای بابک را کوهستانی بودن منطقه و سردی هوا دانسته اند ، ولی با اندک تاملی درمیابیم که سبب کامرانی بابک و ناکامی دشمنانش ، اتفاق کلمه و متحد بودن مردم آذربایجان و پایداریشان در پیروی نکردن و تاب نیاوردن در برابر سلطه اعراب بوده است . اعرابی که به قول نویسندگان ، قلمروشان چنان وسعتی داشت که وقتی آفتاب در کرانه غربی آن غروب میکرد ، در کرانه شرقیش سپیده میدمید .

بابک از سال 201 تا 223 در مقابل سپاه وحشی عرب مقاومت کرد و به قول مولف روضة الصفا و عوفی ، هزار بار هزار « یک میلیون » نفر از اعراب را به درک واصل کرد . او مقاومتها و رشادتهای بسیاری از خود نشان داد و میرفت که آزادی از دست رفته ایران را باز گرداند که با خیانت یک ایرانی خود فروخته بنام افشین شکست خورد. آری بابک از اعراب شکست نخورد . او به سبب اعتمادش به افشین شکست خورد . افشینی که برای پیروزی بر بابک از قاطع ترین حربه های خود استفاده کرد . حربه دوستی . او بخاطر وعده هایی که از طرف خلیفه از قبیل مال و مقام گرفته بود با بابک مبارزه کرد و او را فدای جاه طلبی خود کرد . ولی دنیا به افشین هم روی خوش نشان نداد . او چند سال بعد ، در زندان خلیفه از گرسنگی مرد...

 

قسمتی از گفتگوی بین خلیفه و بابک در دربار :

چون خليفه اندر آمد ، همگان خم شدند و كرنش كردند جز بابك ، كه بسان كوهي استوار ايستاده بود . پس از چند گاه خاموشي هراس انگيز ، سرانجام خليفه نشست و به پرخاش گفت : " اي سگ ، چرا در جهان فتنه انگيختي ؟ " بابك خاموش و استوار ايستاده بود و هيچ واكنشي از خود نشان نداد ! معتصم بار ديگر گفت : " اي سگ ، با توام ! " بابك همچنان استوار و خاموش بود ... در اين هنگام " افشين " سر نزديك گوش بابك كرده و گفت : " واي بر تو ، خليفه اميرالمؤمنين از تو پرسد و تو خاموشي ؟ " بابك گفت : " منم بابك " خليفه در حاليكه از خشم سرخ شده بود گفت : " اي بابك ، تو كاري كردی كه هيچكس نكرده بود ، پس اينك تحمل مجازاتي را بكن كه هيچكس تا كنونم تحمل نكرده است " بابك گفت : " پس بزودي تاب مرا خواهي ديد " دژخيم وارد شد و سفره خود گسترد ، تن بابك را برهنه كردند و خليفه دستور داد كه دست راستش را از مچ ببرند . هيچ اثري از درد در سيماي اين قهرمان ديده نشد و او گفت : " زهي آساني " ! همه تاريخ نويسان نوشته اند كه چون دست بابك از پيكرش جدا شد ، وي مچ خون آلود خود را به چهره اش ماليد و با دست چپ ، همه چهره اش را بخون شست . معتصم گفت : " بپرسيد كه از چه رو چنين كرد ؟ " از او پرسيدند و گفت : " چون چهره ام از رفتن خون زرد شود ، مبادا پندارند كه از ترس بوده است ! "

 

بعد از قطع دستان و پاهای بابک ، سر از تنش جدا کرده و او را در بیرون شهر بدار آویختند و بدین گونه وحشیت اعراب بیش از پیش بر همگان روشن شد .

 

خونسردی و بی پروایی دلیرانه ای که بابک در مواجه با مرگ نشان داد،شایسته قهرمانان بود .

 

دو نقطه از آذربایجان که با بابک منسوب است :

در دامنه کوه بابا مقصود ، که در دامنه شرقی سبلان واقع است ، قبور باستانی موجود است که کتیبه هایی نیز بر بالای آن قبور بوده ؛ متاسفانه در گذر زمان ، سود جویان غارتگر فرهنگ ملی ، کتیبه های مذکور را به یغما برده اند . محل یکی از قبر ها نیز که درست در قله این کوه بوده ، به وسعت زیادی تخریب شده است . این قبور باستانی منتسب به بابک و مادرش می باشد . شاید یکی از این گورها متعلق به مادر بابک باشد که پس از سقوط دژ بذ ، در راه بازگشت به زادگاه خود ، در آنجا فوت کرده است .

یکی دیگر از نقاطی که توسط افسانه هایی بابک بدانجا وابسته میگردد ، استخر اسب « آت گلی » است . این استخر در مغرب اردبیل و در کوهپایه های دامنه های شرق سبلان قرار دارد . مردم منطقه معتقد بوده اند که اسب بابک پس از دستگیر شدن او در ان استخر فرو شده و هر از چند گاهی اسب سفیدی از استخر بیرون آمده و شیهه میکشد و دوباره در آن فرو میرود .

اینکه مادر بابک پس از شکست فرزند دلاورش بدان سو آمده و افسانه اسب بابک که در منطقه پرداخته شده ، چنین میرساند مردمی که در آن حوالی در انتظار بازگشت پیروز مندانه قهرمان خود به دیارشان بوده اند ، در عمق نا امیدی ، چنین افسانه هایی را ساخته اند .

 

و مطالبم را با قطعه شعری از منظومه « بابک حماسه ملی » علی صبوری پایان میدهم :

 

« خروش کوچه تاریخ می آید

 

هنوز از بابکان آید

 

               طنین شیهه اسبش

 

                                هنوز از بابکان آید

 

                                            شکوه برق شمشیرش

 

هنوز از آت گلی

 

                فریاد اسبش میدهد آواز

 

                                                  بابک را »

 

منابع مجموعه مقالات « برگی از تاریخ ایران » را در پنج مقاله قبل در مطلبی با عنوان « برگی از تاریخ ایران – مقدمه » نوشته ام . در این مقاله ها سعی بر آشنایی بیشتر خوانندگان با تعدادی از قهرمانان و مفاخر تاریخ میهنمان بود که امیدوارم کوششم مفید بوده باشد .

از خوانندگان محترم وبلاگ خواهشمندم که در قسمت نظر سنجی شرکت نمایند که موضوع مطالب آینده وبلاگ را با توجه به نظر شما انتخاب خواهم کرد .

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/22ساعت 16:32 توسط رضا |